فاطمه عبدلي
از همان بچگي به عكس هايش عادت كرده بوديم، بالاي تخته سياه، اول كتاب حساب و فارسي، روي ميز مدير و ناظم يا كنار آينه راننده تاكسي ها، عكس هايي كه كم تر مي خنديدند.عكس هاي يك قيافه جدي و سياسي. بزرگ تر هم كه شديم، از بانك و اداره دولتي گرفته تا روي اسكناس هاي هزار توماني و دو هزار توماني فقط عكسش را مي ديديم و همين طور به ا ش عادت مي كرديم. شايد اگر همين چند تا خاطره پراكنده را از اين طرف و آن طرف نشنيده بوديم يا همين چند صحنه تكراري تلويزيوني را هم از امام نديده بوديم، باز هم هاج و واج به اشك هاي پدر و مادرهاي مان نگاه مي كرديم. اگرچه هنوز هم براي خيلي هاي مان حضور آن همه آدم در روز تشييع جنازه باورنكردني است. تمام آن اشك ها و اشتياق ها هنوز هم براي ما مثل افسانه است. اصلا امام برايمان بيشتر يك اسطوره است. يك اسطوره سياسي نظامي و شايد هم اخلاقي. آدم نمي داند تقصير را گردن چه كسي بيندازد. هيچ وقت امام را همان طور كه واقعا بود نديديم. در اين سال ها زواياي مختلف شخصيتش آ ن قدر از ديدمان پنهان مانده است كه خاطرات ديگران از او برايمان شبيه به داستان است؛ اما اين ها واقعيت دارد. اين ها سبك زندگي مردي است كه هنوز نسل ما چيز زيادي درباره اش نمي داند.
از بين انبوه خاطرات و كتاب هايي كه در زمينه زندگي امام درآمده اند، چند تايي را جدا كرده ايم، اما سبك زندگي آدم هاي بزرگ را نمي شود فقط از چند تا خاطره درآورد، دل مان نمي آيد اين را نگوييم كه خودتان برويد كتاب ها را بخوانيد. براي خودش دنيايي است. حتما خودتان به سراغ اين كتاب ها برويد. وسط اين همه شلوغي و هياهوها دل تان باز مي شود.
وقتي نگذاشتند نماز بخواند
دو ركعت
شب پانزدهم خرداد سال 42، مامورها ريختند توي خانه، مرا گرفتند، بردند سوار ماشين بزرگي كردند. توي راه يك نفرشان نشسته بود يك طرف من، تكيه داده بود به بازويم و گريه مي كرد. آن يكي هم مرتب شانه ام را مي بوسيد. گفتم: من نماز نخوانده ام. جايي نگه داريد تا وضو بگيرم. گفتند: اجازه نداريم. گفتم: شما كه مسلح هستيد، من هم كه سلاح ندارم، يك نفر هم كه بيشتر نيستم. گفتند: اجازه نداريم. گفتم: خب دست كم نگه داريد تا تيمم كنم. ماشين را نگه داشتند، ولي اجازه پياده شدن ندادند. همان طور از توي ماشين خم شدم، دستم را زدم زمين و تيمم كردم. نمازي هم كه خواندم، پشت به قبله بود، چون كه از قم مي رفتيم تهران و قبله در جنوب بود، ولي كسي چه مي داند، شايد خدا فقط همين دو ركعت نماز را از من قبول كند.
كولر
يكي از بستگان مي گفت: به هر زحمت و چانه زدني بود امام را راضي كردم كه از پول شخصي خودم (و نه سهم امام) برايشان كولر بخرم. آن روزها در نجف ميزان گرما در سايه 54 درجه بود. امام پنكه اي داشتند كه وقتي روشن بود، انگار باد تنور به صورت آدم مي خورد. به هر حال كولر چرخ داري براي ايشان خريديم و نصب كرديم كه خيلي اتاق شان را خنك مي كرد. چند روز بعد خدمت ايشان رفتم. منزل نبودند. ديدم همان پنكه روشن است و از كولر خبري نيست. از همسر امام پرسيدم: پس كولر كجاست؟ گفتند: وقتي امام متوجه شدند همسر يكي از طلبه هايشان زايمان دارد، فورا كولر را براي آن ها فرستادند.
وقتي كريسمس بود
گل
تولد حضرت مسيح نزديك بود. گفتند: همسايه ها با اين رفت و آمد هاي ما خيلي اذيت شدند، از طرف من برايشان هديه بگيريد، بفرستيد و به خاطر شلوغي ها معذرت بخواهيد.
بچه ها چند جعبه شكلات و شيريني گرفتند و آوردند. پرسيدند: هدايا چيست؟ نشان شان داديم. گفتند: گل هم كنارشان بگذاريد. خارجي ها گل خيلي دوست دارند. همان شب كريسمس هدايا را به همسايه ها داديم.
فرداي آن روز خيابان پر از خبرنگار و اهالي محل بود.
پله
كلي پله را از پشت بام پايين مي آمدند تا چراغ دست شويي يا آشپزخانه را كه روشن مانده بود خاموش كنند. اگر قلم، كتاب يا چيزي مي خواستند كه در طبقه دوم بود، هر بار خودشان مي رفتند بالا و مي آوردند. هيچ وقت هم به كسي نمي گفتند كه كاري برايشان انجام بدهد.
1. كسبه بازار نجف، ساعت هاي شان را با برنامه هاي امام تنظيم مي كردند؛ چون دقيقا معلوم بود سر چه ساعتي از بازار رد مي شوند و مي روند حرم.
۲. تا خانم شان سر سفره نمي آمد، دست به غذا نمي زدند.
۳. اجازه نمي دادند خدمتكارهاي خانه، خارج از صف، چيزي بگيرند. آن ها هم بايد مثل بقيه مردم در صف مي ايستادند.
۴. اصلا دستور نمي دادند. حتي اگر مي خواستند به كسي بگويند كه در را پشت سر خودش ببندد، خودشان پا مي شدند و مي بستند.
۵. روزي سه بار، و هر بار دقيقا نيم ساعت پياده روي مي كردند.
۶. هيچ وقت به خانم شان نگفتند: يك ليوان آب به من بده. ولي چون مي دانستند خانم فراموش مي كند قرصش را بخورد، خودشان مي رفتند آب و قرص را برايش مي آوردند.
۷. دعاي كميل و مناجات شعبانيه را از بقيه دعاها بيشتر دوست داشتند.
۸. وقتي در فرانسه بودند، تمام سعي شان را مي كردند كه قانون آن كشور را اجرا كنند.
۹. نسبت به اسراف كاغذ خيلي حساس بودند. توي كاغذ تمام سفيد معمولا چيزي نمي نوشتند. حتي شعرهاي شان را هم در حاشيه هاي روزنامه مي نوشتند.
۱۰. بچه ها را خيلي دوست داشتند. مي گفتند آن ها جديد العهد ملكوتي اند.
اعجوبه
امام براي خواستگاري من آمده بودند تهران. هشت روزي مي شد كه در خانه پدرم بودند. منتظر بودند تا من جواب بدهم و بعد خانه اي كرايه كنند و عروسي بگيريم. خانه آيت الله كاشاني و پدرم در يك كوچه بود. با هم دوست بودند. آقاي كاشاني توي همان هشت روزي كه تازه امام را ديده بود، به پدرم گفته بود: آقاي ثقفي! اين اعجوبه را از كجا پيدا كرده اي؟
وقتي كسي دنبالشان راه مي افتاد
برگرديد
در نجف رسم بود كه وقتي علما و استادان راه مي رفتند، عده اي هم براي احترام به دنبال آن ها حركت مي كردند. امام از اين كار خيلي بدشان مي آمد و اجازه نمي دادند كسي دنبال شان باشد تا مردم بفهمند كه ايشان شخصيتي است. دوست داشتند خودشان ساده راه بروند. يك شب هم كه ما براي اين كه ازشان محافظت كنيم يواشكي رفتيم پشت سرشان، تا سر كوچه رسيدند، يكهو برگشتند و گفتند: همه تان برگرديد!
وقتي كارها زياد بود
ظرف نشسته
آن روز خيلي اتفاقي مهمان هاي زيادي داشتيم. مشغول كارها بودم كه ديدم امام توي آشپزخانه در حال ظرف شستن هستند. پرسيدم: آقا چكار مي كنيد؟ گفتند: ظرف هاي امروز خيلي زياد است. خواستم كمك تان كنم.
عادت داشتند:
راست راه بروند، حتي وقتي باران مي آمد.
وقت راه رفتن گوشه عبايشان را با يك دست بگيرند تا باد آن را پس و پيش نكند.
قبل از اين كه بروند بيرون يا هر وقت از جايشان بلند مي شوند، خودشان را توي آينه نگاه كنند.
موقع قدم زدن، كار ديگري هم بكنند (به راديوهاي خارجي گوش كنند يا زيارت عاشورا بخوانند).
ريش هايشان را به دقت شانه كنند و بعد بروند حسينيه.
مثل سايه وضو بگيرند و كارهاي نماز شب شان را انجام بدهند تا كسي بيدار نشود.
لباس سفيد بپوشند.
سر سفره براي هر چيزي يك قاشق جدا داشته باشند: براي ماست جدا، خورش جدا.
تا مي رسند خانه، عمامه و عبايشان را دربياورند، تا كنند و رويش پارچه سفيد بكشند.
موقع بيرون رفتن، روي كفش هايشان دستمال بكشند.
وقتي پسر شيطاني مي آمد ملاقات
معلق بازي
قرار بود، حضور امام برسيم. از صبح، قربان صدقه برادرزاده سه ساله ام كه قرار بود همراه مان بيايد رفتيم كه شهاب جان، مبادا پيش امام شيطاني كني. ازش قول گرفتيم كه آرام باشد، اما به محض اين كه كنار امام نشستيم، بچه تازه يادش آمد كه معلق بزند. از جايي كه نشسته بوديم معلق مي زد، مي رفت جلو امام، دوباره معلق مي زد و برمي گشت. عرض كردم: آقا، دعا كنيد اين بچه از اين وضع خارج شود، كم تر شيطاني كند. امام خنديدند و همين طور كه با بچه بازي مي كردند، گفتند: بچه، شيطان و پر جنب و جوشش خوب است و اصلا بايد اين طوري باشد.
كلمه
با عجله فرستادند دنبال پسرشان، احمد آقا. احمد آقا سراسيمه آمد. گفتند: نامه من را كه براي صداوسيما فرستاديد، دوباره سريع بياوريد اين جا. نامه را كه پس آوردند، امام ظرف پنج ثانيه، فقط كلمه اي را خط زدند و كلمه اي ديگر گذاشتند. همين. بقيه مبهوت نامه را نگاه مي كردند. نامه براي پاسدارها بود. امام قبلا آخر نامه نوشته بودند: با همه توانم به شما دعا مي كنم ، حالا همه را خط زده بودند و گذاشته بودند: با بيشترين توانم. خيلي ساده گفتند: ديدم ممكن است با همه توانم دعا نكنم. براي همين گفتم نامه را بياوريد تا درستش كنم.
وقتي با نوه ها بودند
آن بالاها
به خاطر قد بلندم هميشه سر به سرم مي گذاشتند. مي پرسيدند: آن بالاها چه خبر؟ گاهي هم با خنده سرشان را بالا مي آوردند و مي گفتند: علي آقا، در آسمان چه خبر است؟
وقتي كلا س ساكت بود
كلاس
دوست داشتند شاگردها از خودشان نظر داشته باشند، به حرف استاد اشكال بگيرند، فكر نكنند مطلب همين است كه هست، بزرگي گوينده مطلب، آن ها را نگيرد و خودشان را نشان بدهند. هر وقت شاگردها ساكت بودند و فقط گوش مي دادند، خودشان يكهو بلند مي گفتند: اين جا مجلس روضه خواني نيست كه همه سكوت كرده ايد و گوش مي دهيد. اين جا درس است. درس يعني اين كه يكي اشكال كند، ايراد بگيرد، اظهارنظر كند. خودشان از بعضي مطالب استادان گذشته با دقت انتقاد مي كردند و بزرگي آن آدم باعث نمي شد اشكالات حرف را نگويند. مي گفتند: ما كاري به شخص نداريم، اين حرف از هر كسي باشد، اين اشكالات به آن وارد است.
وقتي رفته بودند تفريح
اي والله، آخوند
تپه با صفايي به نام بوجه در خمين است كه ايام عيد جوان ها در آن جا تفريح مي كنند. روزي امام آن جا بودند، سرهنگي كه گويا امام را نمي شناخت به سراغ ايشان آمد و گفت: آخوند، تو براي چي به اين جا آمدي؟ امام فرمودند: من هم آمده ام تفريح كنم. سرهنگ گفت: تو اهل كتاب و علمي، تفريح مي خواهي چه كار؟ بعد امام را محكم گرفت و امام گفتند: خب حالا كه مي خواهي كشتي بگيري، صبر كن تا من هم آماده شوم. امام كه در آن زمان جوان تر بودند، با او كشتي گرفتند و ضربه فني اش كردند. سرهنگ با حيرت گفت: اي والله باورم نمي شود كه آخوندها هم از اين كارها بلد باشند.
وقتي با درخت ها بودند
قشنگ
با هم در حياط قدم مي زديم. به من گفتند: اگر گفتي كدام اين درخت ها قشنگ تر است؟ تا حالا به اش فكر نكرده بودم. به قيافه شاخه ها و تنه ها دقت نكرده بودم. همين طوري يكي را انتخاب كردم و گفتم: خب، اين يكي.
گفتند: همين طور نگو. چه دليلي داري كه اين درخت قشنگ است؟ برو، دو سه روز فكر كن.
به شوخي گفتم: چون اين درخت سبز است.
گفتند: نه! برو ببين زيبايي درخت توي چه چيزهايي است. ساقه و تنه اش چه شكلي قرار گرفته. تنه اش چه شكلي است، برگ ها چطورند، سايه اش از چه نوع است؟
گفتند: فاطي! نيستي. صبح پيش از آفتاب كه قدم مي زنم، وقتي خورشيد از آن پشت به شاخه هاي بالايي اين درخت مي زند، چقدر قشنگ مي شود!
مگس مزاحم
يكي از دوستان تعريف مي كرد كه زمان شاه، امام براي رفتن از قم به تهران سوار اتوبوس مي شوند و روي يكي از صندلي هاي جلو مي نشينند. گويا راننده آدم بدخلقي بوده و با برخورد تندي امام را وادار مي كند كه روي صندلي هاي عقب بنشيند. در بين راه اتوبوس براي استراحت توقف مي كند. راننده خسته روي تختي دراز مي كشد و خوابش مي برد، اما مگس هاي دور و برش خيلي اذيت مي كنند. راننده وقتي بيدار مي شود، مي بيند عباي همان سيدي كه با او بدرفتاري كرده بود، رويش افتاده است. شرمگين مي شود. اين بار وقتي امام را در انتهاي اتوبوس مي بيند، با التماس ايشان را به جلو مي برد و ازشان عذرخواهي مي كند.
بدشان مي آمد:
از روشن ماندن چراغ اضافي؛ حتي يك بار در جواب يكي از اطرافيان كه گفت: مي گويند در روشني اسراف نيست. گفتند: بي خود مي گويند.
كسي در حضورشان از ديگري صحبت كند؛ سر كلاس هاي شان با جديت مي گفتند: اين جا از كسي حرف نزنيد.
از ريخت و پاش اضافي؛ هر وقت كسي حرفي از اضافه كردن وسايل خانه يا تعمير قسمت هايي از منزل مي زد، مي گفتند: انجام اين نوع كارها بماند براي بعد از مرگ من.
از اين كه بخواهند از او بت بسازند؛ دور و بري ها مي خواستند براي ورودشان فرودگاه را فرش كنند، مي گفتند: مگر مي خواهند كورش را وارد ايران كنند.
از بي توجهي به بچه ها؛ تا جايي كه يك بار در جمعيت عظيمي كه خدمت ايشان آمده بودند به مادري كه حواسش كاملا پرت امام بود اشاره كردند: هوا سرد است، بچه سرما نخورد.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
4:02 AM
نظرات(0)
انديشه هاي اقتصادي شهيد مطهري
مرحوم مطهري تأكيد داشتند كه دستورات اقتصادي اسلام را تنها نبايد در بعد فردي نگاه كرد قيد حقوق جامعه بر آزادي هاي فردي را بسيار مهم مي دانستند
گفت وگوي ما با دكتر نهاونديان، مشاور آرام و متين رئيس جمهور و رئيس برنامه مطالعات جهاني شدن، در موقعيتي سورئال شكل گرفت.
راهروها و راه پله ها پر بود از كارگراني كه ميزي يا صندلي اي را به دوش گرفته بودند. كاركنان مركز مطالعات جهاني شدن در حال اسباب كشي بودند و رئيس خود در ترافيك مانده، ترسيدم كه همه بروند و من در ساختمان خالي جا بمانم!
دكتر نهاونديان با يك ساعت تأخير آمد و عذر تأخير آورد. در گفت وگو بر اين نكته تأكيد داشت كه ميراث امروزي مرحوم مطهري نه حاصل شناخت او كه شيوه شناخت اوست. به گمان نهاونديان جست وجوي سؤالات در مسائل روز ، جست وجوي پاسخ در منابع ديني و تعقل آزاد سه ويگي خاص شهيد مطهري است.
در حدود سال 53 با پيگيري هايي كه جمعي از دانشجويان داشتند يك فرصتي در دانشكده اقتصاد پيدا شد كه امكان ايجاد يك كورس درسي تحت عنوان اقتصاد اسلامي فراهم شود. به اين منظور با بعضي از بزرگان تماس گرفتيم كه يكي از اساتيد تدريس در چنين كلاسي را در صورت امكان تقبل كنند. با مرحوم علامه جعفري، با مرحوم دكتر بهشتي، مرحوم باهنر و مرحوم مطهري صحبت شد. البته آن طور هم نبود كه ما هر كسي را معرفي كنيم دانشكده قبول كند. آن زمان دكتر مشكات رئيس دانشكده اقتصاد بودند، ايشان هم به دليل شخصي و هم به دلايل خانوادگي علاقه مند به اين مباحث بودند و علي رغم آن كه فضاي بيروني چندان مناسب نبود اما به هر حال يك امكان بالقوه اي وجود داشت كه اگر استاد مقبولي معرفي شود يك چنين كورسي درآنجا ارائه شود. در آن زمان درسهاي اقتصاد متعارف كه بر مبناي اقتصاد سرمايه داري بود فراوان تدريس مي شد، بعضي اساتيد هم اقتصاد ماركسيستي را علناً درس مي دادند و آن چيزي كه جايش خالي بود ديدگاه اسلامي در اقتصاد بود. در حالي كه شوق و علاقه در اين مورد كه اسلام درباره اقتصاد چه دارد كه بگويد در بين دانشجويان وجود داشت.
به دنبال اين رايزني ها، در صحبت با مرحوم مطهري، ايشان با آن تواضع علمي شان پيشنهاد دادند كه بين خودمان يك جلسه اي بگذاريم كه ببينيم اول چه مي خواهيم بگوييم بعد به بيرون ارائه شود. در واقع نطفه تأسيس جلسات كه بعدها اسمش شد شوراي تحقيقات اقتصاد اسلامي در پيشنهاد ايشان بسته شد. در اين جلسه- كه دوستان كمي هم بودند- از يكي دو استاد كه در آن زمان تدريس داشتند و يكي دو نفر كه اقتصاد مي خواندند دعوت كرديم. اين جلسات در منزل ايشان برگزار مي شد و روش كار را هم بنا به پيشنهاد ايشان اين قرار داديم كه مكاتب اقتصادي يك به يك بر اساس سير تاريخي ارائه بشود و بعد ديدگاه اسلام در خصوص نكات اصلي و مورد تأكيد آن مكتب اقتصادي مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرد.
يادم هست كه همين كتاب مكاتب اقتصادي شارل يد هم محور قرار گرفت و هر كدام از اعضاي جلسه وظيفه داشتند يكي از اين مكاتب را بررسي كنند و ارائه بحث كنند و بعد استاد مطهري در آن مسائل ديدگاه اسلامي را مطرح مي كردند كه البته آن هم مورد بحث قرار مي گرفت. نكته بسيار جالب در مورد موضوع جلسات و شيوه كار، تواضع علمي مرحوم مطهري بود كه از موضع محقق با موضوع برخورد مي كردند نه از موضع مبلغ.
جلسه ديگري هم كه خدمت ايشان تشكيل شد جلسات فلسفه تاريخ بود. در آن روزگار رقابت فكري در محافل علمي و دانشجويي و جريانات سياسي بين اسلام و ماركسيسم بود. طبعاً ماركسيسم هم با منظومه ظاهراً هماهنگ و مرتبطي از نظر فكري به ميدان آمده بود. در سويي فلسفه تاريخ داشت در سويي اقتصاد داشت و ...بحث فلسفه تاريخ در اين ميان از همه پرآوازه تر بود و پاسخ به اين كه آيا اسلام هم در عرصه فلسفه تاريخ، حرفي دارد يا نه يك نياز جدي داشت و در رقابت با انديشه ماركسيستي هم اهميت خاصي داشت. در آن جلسات هم منابع ماركسيستي محور بحث قرار گرفت. در آن زمان كتابي از پلخاتف ترجمه شده بود، كتابي از رويان بود دوباره ماترياليسم تاريخي و يا كتابهاي ديگر. بخصوص كتابهايي مورد اشاره قرار مي گرفت كه ماركسيستها درباره ايران و براي تطبيق نظرياتشان با اوضاع ايران نوشته بودند.
- تركيبي از اين دو. انگيزه اصلي ارائه يك نگاه مدون از پايگاه انديشه اسلامي درباره مسائل اقتصادي روز بود. در آن دوره بحث مديريت اقتصادي كمتر مورد توجه بود. اين كه طرح هاي اقتصادي عملياتي در صورتي كه نيروهاي اسلامي مديريت اقتصاد كشور را به دست بگيرند چيست مورد توجه نبود. اما در ميدان هماوردي انديشگي، اثبات نظري تفوق انديشه اسلامي در مباحث اقتصادي هدف اصلي جلسه بود. طبعاً براي چنين رقابت و هماوردي وجه سلبي- يعني نشان دادن ضعف ها نظرياتي كه با يك اجمال و ابهامي خودشان را به عنوان گزينه بلامنازع معرفي مي كردند- ارجحيت داشت. اما مباحث به هيچ وجه محدود به اين وجه سلبي نماند و اين طور نبود كه نقد ماركسيسم تمام مطلب باشد. در تمام جلسات در كنار آن يك نگاه اسلامي هم وجود داشت، بخصوص با آن ابتكار فكري مرحوم مطهري كه از منابع اسلامي و از شواهد فقهي استنتاج كلي بكنند و آن استنتاج كلي را به مصاف مسائل و مصاديق روز ببرند و از اين برخوردها يك حرف جديد اما با مباني اسلامي بيرون بياورند. شيوه مرحوم مطهري شيوه بديعي بود.
قطعاً هدف اين بود كه مفهوم سازي صورت بگيرد اما اين كه شيوه مفهوم سازي محدود به اين شكل باشد ما در استنتاجاتمان در انديشه ديني هم مي توانيم روش استقرايي به كار ببريم و هم روش قياسي را. به هر حال متدلوي فقه در جاي خودش قابل استفاده است و شيوه هاي عقلاني و كلامي هم مي تواند مورد توجه قرار گيرد. به نظر من در شيوه و نگاه مرحوم مطهري سه نكته وجود دارد. اول اين كه ايشان مسأله را از متن زندگي اجتماعي بيرون مي كشيد. براي فهميدن پرسش هاي اساسي و اين كه بايد الان به چه فكر كنيم به كتاب ها رجوع نمي كرد. وقتش را مصروف مسائل كهنه نمي كرد. هميشه دنبال آن بود كه نياز به روز جامعه را موضوع كارش قرار دهد. دوم اين كه پاسخ را در منابع ديني جست وجو مي كرد. به هيچ وجه رضا نمي داد كه اسم دين را به كار ببريم اما كاري به منابع ديني نداشته باشيم. هر چيزي كه به ذهنمان مي رسد را به عنوان پاسخ ديني ارائه كنيم. كاملاً خودش را متعهد مي دانست چيزي را كه به عنوان نظر ديني بيان مي كند به لحاظ متدلوي استخراج از نظر اسلامي بي عيب و نقص باشد. وسواسي كه ايشان در مباحث فقهي از خودش نشان مي داد مؤيد همين بحث بود در حالي كه محتواي حرفش كاملاً جديد بود. از لحاظ استخراجي هيچ نقصي نداشت.
ما اينها را تلاشهاي فقهي ايشان در مباحث روز مي بينيم. مثل مسأله حجاب.
نكته سوم اين كه فاصله بين سؤال و جواب را با يك تعقل آزاد طي مي كرد. يعني عنصر خردورزي در ايجاد رابطه بين مسائل روزمره و پاسخ هاي منابع اصيل اسلامي بسيار پررنگ بود و اين شيوه شايد رمز شخصيت خاص مرحوم مطهري است. استاد مطهري در عين حال كه يك چهره متدين و دين باور است يك چهره انديشمند با آزادي فكري و خضوع علمي محسوب مي شود. شايد فرمول گمشده بين تدين و تعقل در فهم اين نكته باشد كه ما چگونه بين دريافت سؤال از زندگي، نگاه به منبع ديني به عنوان منبع جوشان پاسخ جمع كنيم. چگونه بتوانيم فاصله اين دو را با تعقل بپيماييم.
چون دستور جلسه، بررسي نقادانه مكاتب اقتصادي بود طبعاً طرح مسائل نظري وزن بيشتر داشت اما مثالهايي از مسائل روزمره در آن طرح مباحث مورد استفاده قرار مي گرفت. مثلاً دستور جلسه نقد و بررسي مكتب فيزيوكرات ها بود. درباره اين كه آيا نظرات آنها براي حل مسائل روز كشور قابل استفاده است هم بحث صورت مي گرفت در حالي كه بحث اصلي نقد و بررسي مكتب مذكور از ديدگاه اسلامي بود. وقتي بحث كلاسيك ها بود، از محورهاي اساسي مكتب آنها يعني آزادي اقتصادي بحث مي شد، وقتي صحبت از ماركسيست بود از مالكيت حرف زده مي شد و طبعآً مثالهايي كه براي حقوق ماهيانه مطرح مي شد از زندگي روزمره بود. به عبارت ديگر موضوع بحث مكاتب بودند اما مثالها از زندگي روز گرفته مي شد.
در فضاي كنوني هر گونه طبقه بندي رنگ و بوي تجارب 26 سال بعد از انقلاب را به خود مي گيرد. اما شايد بشود گفت كه ديدگاه مرحوم مطهري در موضع گيري نسبت به دو ديدگاه مسلط آن روزگار-كاپيتاليسم و كمونيسم- مشخص مي شود. مرحوم مطهري با رويكرد ماركسيستي در همه وجوه انديشه مخالفت جدي داشت. محدود كردن انسان در بعدي مادي را جفا به انسان مي دانستند و يا زيربنا شمردن اقتصاد براي تحليل نشاط و فعاليت انسان را تقليل شخصيت انسان مي دانستند. در مناسبت هاي مختلف هم سعي مي كردند نقاط ضعف اين ديدگاه را نشان بدهند. به طور طبيعي نسخه و راه حل اقتصادي كه اين مكتب ارائه مي داد را هم نمي پسنديدند. ليكن از سوي ديگر نظام سرمايه داري را در شكل نظام، راه حل مشكلات بشري نمي دانستند. در موارد متعدد كاستي هاي نظام اقتصادي سرمايه داري را برمي شمردند و نسبت به اين كه ديدگاه اسلام در مسأله مالكيت با آنچه در نظام سرمايه سالار اتفاق مي افتد- از قبيل تمركز بي حد و حصر سرمايه- تمايز جدي دارد تأكيد فراوان داشتند.
عنصر اختيار در فعاليت هاي اقتصادي از نظر ايشان بسيار اهميت داشت و به همين سبب سلب مالكيت را يكي از اشكالات جدي ماركسيسم مي دانستند اما از سوي ديگر روي عنصر عدالت اقتصادي تأكيد بليغ داشتند، تأكيد داشتند بر اين كه فهم نظام مندي از دستورات اقتصادي اسلام داشته باشيم.
تأكيد داشتند كه دستورات اقتصادي اسلام را تنها نبايد در بعد فردي نگاه كرد بايد دستورات اسلام را در بعدي كلان و اجتماعي هم مورد توجه قرار داد. به نظر ايشان حقوق جامعه بسيار مهم بود. قيد حقوق جامعه بر آزادي هاي فردي را بسيار مهم مي دانستند. اما به هيچ وجه حاضر نبودند اين حقوق جامعه به يك دولت تحت عنوان ديكتاتوري پرولتاريا تقليل پيدا كند.
حقوق اجتماعي، حقوق اجتماعي است نه حقوق دولت.
در آن روزگار البته اين علاقه وجود داشت كه اسلام به عنوان يك راه سوم مطرح مي شود طرفداران زياد داشته. كتاب مهم محمد باقر صدر هم در همان زمان ترجمه شده بود و آنجا هم تلاش شده بود ضعف هاي ديدگاه ماركسيستي از لحاظ نظري بررسي مي شود.
در آن زمان حالت اعتراض و پرخاش نسبت به نظام سرمايه داري آن هم در اغلب كشورهاي اسلامي كه نظام هايشان وابسته به بلوك غرب بودند به طور طبيعي وجود داشت. بنابراين به طور طبيعي رقيب اصلي را جاذبه ماركسيسم مي دانستند و سعي مي كردند در اين مورد بيشتر صحبت كنند. اما اين به آن معنا طرفداري از نظام سرمايه داري نبود.
همچنان كه اشاره شد چون مباحث اقتصادي در سطح ايدئولوي بود و در اين زمينه متفكران كمتر اختلاف داشتند و حرف متفكران اسلامي اغلب اين بود كه اولاً اسلام در زمينه اقتصاد حرف دارد و دوم اين كه نظرگاه اقتصادي اسلام نه ماركسيسم است و نه سرمايه داري.
بيشتر نيرو صرف اثبات اين دو نكته مي شد و طبعاً فرصت كمتري يا علاقه كمتري يا اقتضاي كمتري وجود داشت كه ديدگاه اسلام به لحاظ ايجابي و تفضيلي آن هم در موضع مديريت تشريح شود. ما در همان موقع يادم هست كه جلسات ديگري داشتيم با مرحوم بهشتي، كه محور بحث جلسه نقد و بررسي كاپيتال ماركس بود. براي آن كه تحليل هم دقيق و كامل صورت بگيرد و علاوه بر نسخه اصلي آلماني ترجمه انگليسي، فرانسوي و عربي هم وجود داشت و هر كس مسئول يك ترجمه بود و در واقع نوعي مقابله متون هم صورت مي گرفت تا بهترين تحليل صورت گيرد و خطاي در ترجمه ما را به خطاي در فهم دچار نكند. در آن جلسه هم نكته اصلي مورد توجه نقد و ارزيابي مكاتب موجود بخصوصي رقيب اصلي فكري ما يعني ماركسيست بود.
اختلاف نظر بارزي مطرح نبود. البته مرحوم مطهري در مسائل روز به مرحله طرح ايجابي مسائل هم رسيده بودند. مثلاً ايشان با يك ديدگاه مبتكرانه صحبت در باب بيمه كردند و يك تحليل فقهي ارائه كردند. اين مسائل را به عنوان نمونه مطرح كردند اما هدف اصلي - و آنچه كه جامعه هم به آن علاقه مند بود- اين بود كه نشان داده شود كه اسلام به عنوان منظومه اين توانايي را دارد كه به سؤالات پاسخ دهد. ولي آن زمان كار دست مسلمان ها نبود طبعاً در اين مرحله اعلام وجود و اثبات ضعف حريف و رقيب، جاي بحث ايجابي نبود.
به نظر من ميراث مرحوم مطهر، بيشتر يك روش شناخت است نه حاصل شناخت. يعني يادگار زنده مرحوم مطهري شيوه تعقل و تدبير اسلامي است نه محصول تعقل و تدبير. به نظرم نبايد به مرحوم مطهري به عنوان كسي كه پاسخ همه سؤال ها را به ما داده است نگاه كنيم. بلكه بايد به او به عنوان كسي كه شيوه تعقل و يافتن پاسخ سؤالات را داده است نگاه كنيم.
به نظر من شايد خسارت از دست دادن مرحوم مطهري بزرگترين خسارت بعد از پيروزي انقلاب بوده است. متأسفانه انقلاب فرصت آن را پيدا كردند كه در مرحله تعيين مسير و يقين اصول حركتي از وجود ايشان استفاده كند و شايد دشمنان مي دانستند كه بايد چه كسي را مورد حمله قرار دهند.
در مسائل اقتصادي هم در مرحله اي كه قانون اساسي تدوين مي شد ايشان را نداشتيم. البته آثار مرحوم مطهري چه قبل و چه بعد از شهادت به طور وسيع اثر عميق در اذهان جوانان و دين باوران گذاشت اما نسبت معارف و آموزه هاي معرفتي ايشان تأثير بيشتر داشت تا مسائل خاصي في المثل اقتصادي.
بنابراين بايد اثر ايشان را از مسائل و سياست هاي اقتصادي اثر غيرمستقيم دانست. يكي دو اثر از ايشان در مورد مسائل اقتصادي هم بعد از شهادت در يك عمل شتابزده منتشر شد. اين يادداشت ها شكل كاملي نبود و به نظرم جفايي در حق ايشان بود كه اين يادداشت ها به عنوان نظر اقتصادي منقح و تدوين شده، مرحوم مطهري تلقي بشود. اما آن رويكرد كلي مرحوم مطهري در انسان شناسي و هستي شناسي اگر مبنا قرار بگيرد و نتايج مشخصي خواهد داشت. انسان در ديدگاه مطهري انسان مختار است. پس هر نظام اقتصادي كه اختيار او را محدود كند مطرود است. در عين حال اين انسان در جامعه زيست مي كند. زيست اجتماعي انسان جزء هويت اوست و زيست اجتماعي اقتضاي عدالت مي كند. عدالت بنابراين قيد حركت رشدي انسان است.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:56 AM
نظرات(0)
سيد رضي علاوه بر نقابت، اميري حاجيان و قضاوت در مظالم را نيز به عهده داشت و از جايگاه معنوي والايي برخودار بود. ابو احمد در سال 369 هجري به همراه تني چند از سران علويان به دستور عضد الدوله ديلمي به قلعه اصطخر فارس اعزام و در آن جا به زندان افکنده شد.
هر روز كه سپري ميشد برگِ زرّيني به دست تواناي سيد رضي بر تاريخ تابناك اسلام افزوده ميگشت. او با قلمي روان و علمي فراوان خدمات ارزندهاي ارائه كرد. براي كتاب وحي تفسير نوشت، احكام فقهي تدوين كرد، با اشعار نغز و قصيدههاي بلند خود سيل معارف روان ساخت و مسئوليتهاي طاقت فرساي ديني، سياسي، اجتماعي را به عهده گرفت و ... با همه اينها كار خود را ناتمام ميديد و احساس خلأ و كمبود ميكرد گويي براي رسالتي ديگر آفريده شده است. رسالتي بس بزرگ.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:55 AM
نظرات(0)
پله پله تا...
يك روز ظهر هنگام ناهار خدمت امام بودم. هيچ وقت سابقه نداشت ايشان مطالبه غذا كنند بلكه هميشه مي نشستند تا هر وقتي غذا برايشان آورده مي شد، مشغول شوند. آن روز رو به من كردند و گفتند: بگو غذا را بياورند . ظاهرا خودشان هم متوجه اين نكته شدند كه برخلاف هميشه غذا را مطالبه كرده اند، فورا گفتند: خيلي ضعف دارم حتي قاشق را نمي توانم بلند كنم. با سابقه اخلاقي كه از ايشان داشتم اصلا اهل اين كه اظهار ضعف كنند، نبودند؛ متوجه شدم كه حتما بايد مورد خاصي باشد، به همين جهت فوري آمدم وبا آقاي دكتر طباطبايي (دامادم) مساله را در ميان گذاشتم و بعد هم به دكتر عارفي اطلاع دادم كه امام اظهار ضعف شديدي فرموده اند كه حتي قاشق را نمي توانند بلند كنند. دكتر عارفي هم گفتند كه: بسيار خوب حتما اقدام مي كنيم؛ و من ديگر در جريان اقدامات آنها نبودم ولي فردايش معلوم شد كه قرار شده است امام را تحت آزمايش و مراقبت قرار دهند.
فردا ظهر بعد از درس به منزل ايشان براي احوالپرسي رفتم، صبح آن روز براي آمادگي امتحان دكترا درس مي خواندم و ظهر فرصت شد كه خدمت ايشان برسم و امام فرمودند: مرا از صبح برده اند، آزمايشگاه . ايشان نسبت به آزمايش ها خيلي اظهار ناراحتي كردند و چند بار به من گفتند كه: شايد سي عمل (يعني آزمايش) روي من انجام دادند و همين طور به طور ضمني اين را فرمودند و نشان مي داد كه خيلي اذيت شده بودند چون قبل از آن، چند سال كه ايشان كسالت پيدا كرده بودند – كه آن هم داستان مفصلي دارد – ايشان هيچ شكايتي از كارهاي آقايان دكترها نمي كردند.
دقيقا يادم نيست كه فرداي روز آزمايش قرار شد ايشان را عمل كنند يا دو روز بعد؛ ولي در هر حال وقتي به من اطلاع دادند كه قرار است صبح فردا ايشان را براي عمل به بيمارستان ببرند، شب قبل از آن خدمتشان رسيدم. ايشان فكر مي كردند كه من از ماجراي عمل بي اطلاعم و چون فكر مي كردم كه ميل دارند من ماجرا را ندانم، من هم اصلا به روي خودم نياوردم و هيچ اظهار ناراحتي نكردم، به خانم (مادرم) فرموده بودند: به فهيمه نگوييد كه فردا مرا عمل مي كنند مي خواستند احيانا ناراحت نشوم، من هم چيزي نگفتم چون احساس كردم ايشان اينجوري راحت ترند.
صبح فردا روز امتحان دكتراي من بود، درست همان روزي كه قرار شد ايشان را عمل كنند. صبح زود آمدم خدمت ايشان كه قبل از رفتن براي عمل ببينمشان، بعد بروم براي امتحان. وقتي وارد منزل امام شدم، ديدم كه همه با خوشحالي گفتند: آقا را عمل نمي كنند، دكترها گفته اند حالا واجب نيست حتما امروز عمل بشوند. ظاهرا مي خواستند يكسري آزمايش هاي ديگري انجام دهند و خودشان هم از اينكه مي ديدند اينقدر ما خوشحاليم خوشحال بودند. وقتي من رفتم خدمتشان، مرا بغل كردند و بوسيدند و گفتند: تو برو .
مي دانستند كه من امتحان دارم شايد هم اينكه سفارش كرده بودند كسي به من نگويد كه مي خواهند عمل كنند براي همين بود كه فكر مي كردند اگر من بدانم نگران مي شوم و به امتحانم لطمه وارد مي شود زيرا شاهد درس خواندن و امتحان دادن من بودند. به من گفتند: نه، برو، برو با خيال راحت، برو امتحانت را بده، من ديگر عمل ندارم. ما هم خيلي خوشحال شديم و براي امتحان رفتيم. بعد از امتحان، ظهر برگشتم و آمدم كه ديدم، گفته اند باز عمل مي خواهد و فردا صبح ايشان را براي عمل مي بردند؛ ساعت نه صبح. من آخر شب آمدم منزل، خوابيدم و صبح ساعت هفت و نيم رفتم منزل ايشان ديدم نيستند و ايشان را برده بودند اتاق عمل؛ همان لحظه گفتند كه تازه برده اند اتاق عمل. من خيلي ناراحت شدم كه قبل از رفتن به اتاق عمل خدمت ايشان نرسيدم، ولي در هر حال خودم مقصر بودم. بايد زودتر مي رفتم يا شب را همان جا مي خوابيدم.
من قبل از عمل، همان روزي كه دكترها ايشان را ديده بودند، منزل خانم بودم. ايشان از اتاق خودشان آمدند توي حياط. طبق معمول وقتي مي آمدند توي حياط، مي آمدند كنار پله ها و جلوي آشپزخانه، اگر كسي بود مي ايستادند صحبتي مي كردند و اگر كسي نبود به قدم زدن خودشان ادامه مي دادند. آن روز آمدند پاي پله ها و فرمودند: خوب ديگر، اينجوري گفته اند.
با توجه به سن ايشان و ضعفي كه داشتند حدس قوي زدم كه موضوع چيست؛ ولي فقط در حد حدس بود. به همين جهت رفتم نزد آقاي دكتر پورمقدس و گفتم: با توجه به حدس من سن بالاي امام چطوري مي شود ايشان را عمل كرده ولي باز نگفتم كه من از اصل مساله بي اطلاعم فقط درباره عمل سوال كردم، ايشان هم شروع كردند به توضيح دادن كه اگر عمل نكنيم، اين زخم ممكن است خونريزي كند و خونريزي بيشتر ضرر دارد ولي ما اگر ايشان را عمل كنيم بهتر است و وضع به صورتي است كه چاره اي جز عمل نيست. البته به همين جهت هم عمل انجام شد و همان روز يكي از آقايان دكترها آمد و گفت: فكر نمي كرديم كه زخم تا اين حد باشد يعني بيشتر تاييد مي كردند كه چه خوب شد ما عمل كرديم.
در هنگام عمل در سالن بيمارستان تلويزيون مدار بسته اي بود كه اتاق عمل و فعاليت دكترها را نشان مي داد و من هم در همان سالن روبروي تلويزيون نشسته بودم و آقايان نيز در همين سالن بودند، احمد آقا بود، حضرت آيت الله خامنه اي، حضرت آيت الله موسوي اردبيلي، آقاي رفسنجاني، آقاي توسلي، آقاي آشتياني و آقاي صدوقي، همه اين آقايان و عده ديگري هم بودند، آمدند و گفتند: خانمها نباشند! ولي من گفتم: من هستم! چون قصدم اين بود ببينم دكترها چه مي كنند و مي خواستم ناظر باشم كه در عمل چه كاري انجام مي دهند؛ به همين جهت نشستم و چون در اصل مساله عمل خيلي دقت داشتم، اصلا يادم رفته بود كه ماجرا چيست؛ ولي البته آقايان بودند، آقاي موسوي اردبيلي بلند بلند گريه مي كردند. آقاي خامنه اي تشريف بردند براي نماز، آقاي رفسنجاني گريه مي كردند و آقاياني كه طرف ديگر نشسته بودند بلند بلند گريه مي كردند و من از اول تا آخر عمل را همان جا نشستم. در اين ميان خانم با همشيره (صديقه خانم) تشريف آوردند و نشستند. يك چند لحظه اي كه نشستند، آقاي هاشمي به خانم گفتند: شما تشريف ببريد چه فايده اي دارد اينجا بنشينيد جز اينكه شما را ناراحت مي كند. ايشان گفتند: چشم و از جا بلند شدند؛ ولي آقاي هاشمي ديدند من پا نشدم، رو كردند به من و گفتند كه : شما هم با خانم تشريف ببريد اندرون. گفتم: نخير، من همين جا مي نشينم. بعد رو كرد به خانم كه: شما ايشان را ببريد، ناراحت مي شوند.
گفتم: نه، من ناراحت نمي شوم و مي خواهم مخصوصا ناظر باشم. ايشان هم ديگر حرفي نزدند. من هم قصدم همين بود كه ببينم عمل چيسته يك كنجكاوي خاصي داشتم.
بعد از عمل دكترها اظهار ناراحتي به آن معني نمي كردند. البته آقاي دكتر فاضل كه عمل را انجام داده بود، خيلي اظهار خوشحالي مي كرد كه عمل با موفقيت انجام شد و ظاهر حال امام هم بعدا كه به هوش آمدند خوب بود.
دوران به هوش آمدن ايشان خيلي طولاني بود كه باعث نگراني ما شد ولي گفته شد كه طبيعي است و اشكالي ندارد. بعد از آن هم كه مي رفتيم خدمت ايشان هيچ اظهار ناراحتي و درد نمي كردند. البته بستگي داشت چگونه از ايشان سوال كنيم. اگر مي پرسيديم حالتان چظور استه در جواب مي گفتند: خوبه، بد نيستم يا يك جواب مناسب ديگري مي دادند؛ ولي اگر مي پرسيديم: درد داريده چون اهل دروغ گفتن نبودند، هميشه جواب مي داند: درد دارم . من هر وقت مي پرسيدم كه آيا درد داريد يا نهه ايشان مي فرمودند: تمام بدنم درد مي كند ؛ شايد اين جمله را بارها از ايشان شنيدم.
در اين مدت ما اكثر منزل ايشان و بيمارستان بوديم، مخصوصا من؛ چون غذاي ايشان را برعهده گرفته بودم كه درست كنم، معمولا آنجا بودم.
همشيره ها و همشيره زاده ها هم معمولا آنجا بودند. چون كه مي دانستم ايشان از نظر غذا چه غذايي را دوست دارند، مقدار ترشي و چيزهايي ديگرش را مي دانستم، غذاي ايشان تقريبا بر عهده من بود. در همان سال 58 هم كه ايشان را بردند بيمارستان قلب، باز من از منزل غذا درست مي كردم و برايشان مي بردم. اين دفعه نيز درست كردن و پختن و كشيدن با من بود و معمولا ليلي (دخترم) يا شخص ديگري مي برد؛ اگر من نبودم به فريده خانم (همشيره) يا فاطي خانم (خانم احمدآقا) يا فرشته (خواهرزاده ام) مي سپردم. دكترها گفته بودند روزي پنج وعده غذا بايد به ايشان داده شود و در هر وعده مقدار غذا كم و مقوي باشد زيرا در هنگام عمل تقريبا دو سوم حجم معده را برداشته بودند. ما هم معمولا صبحانه را چايي و يك چيز مختصري به ايشان مي داديم. اصلا باور كردني نيست كه چقدر كم بود، فقط اسمش صبحانه بود.
در رابطه با روند بيماري هم، من غير از اينكه آنچه را خودم به ظاهر مي ديدم يا مي شنيدم، مقيد بودم از آقايان دكترها جداگانه بپرسم و به احمد آقا هم سفارش كرده بودم كه من به عنوان يك دختر اين حق را دارم كه از جزئيات حال آقا مطلع باشم. ايشان هم گفتند: اشكالي ندارد. به اين جهت هر وقت بودم، مرا در جريان وقايع قرار مي دادند و اگر هم نبودم ايشان مقيد بودند هر روز به من تلفن كنند و حال آقا را برايم بازگو كنند. البته گاهي سفارش مي كردند به خانم نگوييد يا مثلا به همشيره نگوييد كه طاقتشان كمتر است و ممكن است اظهار ناراحتي كنند. و البته روز جمعه آخر احمد آقا همشيره ها و دخترها را جمع كردند كه درباره كسالت آقا با آنها صحبت كنند و چون من مي دانستم، شركت نكردم.
(روز شنبه 13 خرداد از صبح زود خدمت ايشان رفتم و صبحانه را (چنانچه گفتم) به ايشان دادم ولي يكدفعه شروع به سرفه كردند و آنچه را كه خورده بودند برگرداندند. بعد من به خانه رفتم. ساعت 10 صبح بود كه گفتند حال ايشان خوب نيست ولي البته به هوش بودند و صحبت مي كردند.
بعد از ظهر گفتند: بگوييد آقايان آشتياني و توسلي بيايند .من به بعضي ها كه آنجا بودند گفتم بروند، كمي طول كشيد و ايشان دو مرتبه به من گفتند: بگوييد آقايان توسلي و آشتياني بيايند. و من ديگر با اعتراض گفتم چرا دنبال آقايان نمي رويد. بعد آمدند و گفتند: آقاي توسلي نيستند فرمودند: پس آقاي انصاري و آشتياني بيايند آقا رو كردند به من و با قيافه خيلي جدي گفتند: من دارم تو را شاهد مي گيرم كه بگويي اعلام كنند دو مرتبه فرمودند: من تو را شاهد مي گيرم كه بگويي اعلام كنند و بعد دو مساله شرعي را به آقاي آشتياني و انصاري گفتند. و آن دو مساله يكي مربوط به وضوي قبل از وقت و ديگري مربوط به بلاد كبيره بود. من قبل از آنكه ايشان به بيمارستان بروند از ايشان سوال كرده بودم كه نظر شما درباره وضوي قبل از وقت چيسته ايشان فرمودند: من معتقدم كه با هر نيتي كه وضو گرفته باشند، با وضوي قبل از وقت مي توان نماز خواند. عرض كردم: مي دانيد برخي از آقايان نظرشان غير از اين است و با وضويي كه براي نماز يا كاري گرفته شود، اجازه نمي دهند نماز ديگري خوانده شود. ايشان گفتند: چه براي نماز قيد كند، چه قبل از وقت باشد يا براي امر ديگري وضو بگيرد، من جايز مي دانم.
در بيمارستان هم مساله وضوي قبل از وقت را مطرح كردند و فرمودند: شما اين را بگوييد اعلام كنند. مساله مربوط به بلاد كبيره مربوط مي شود، البته كلام امام بسيار سخت قابل فهم بود زيرا هم صداي ايشان خيلي ضعيف بود و هم از زير ماسك اكسيژن صحبت مي كردند. جملات اولي كه ايشان به كار مي بردند اين بود: اگر شهر آنقدر بزرگ باشد كه از يك طرفش خورشيد طلوع كند و از يك طرفش ماه غروب كند... و صداي ايشان بقدري ضعيف مي شد كه چيزي نمي توانستيم بشنويم. با آنكه براي آقاي آشتياني تكرار مي كردند ولي باز قسمت آخرش مفهوم نبود. فقط آقاي آشتياني گفتند: چشم، چشم. بعد فرمودند: ما با شما ديگر كاري نداريم و آقاي آشتياني رفتند. در اين بين فرمودند: به اهل بيت بگو بيايند . براي اولين بار بود كه لفظ اهل بيت را درباره اهل خانواده از ايشان مي شنيدم و من رفتم خانم و همشيره ها و دخترها را صدا كردم و همه آمدند دور تخت ايشان. رو كردند به من گفتند: هر كسي مي خواهد اينجا بماند، بماند. و هر كسي مي خواهد برود، برود؛ من مي خواهم بخوابم، چراغ را خاموش كنيد.
ما دائماً بين راه خانه و بيمارستان در رفت و آمد بوديم. ساعتي به منزل خانم مي رفتيم و دوباره به بيمارستان مي آمديم. در همين اثنا بود و من در منزل خانم بودم كه ديدم همشيره (فريده خانم) با يكي از دخترها (كه الان يادم نيست كدام بود) (۱) از طرف بيمارستان آمدند و با ناراحتي خيلي زياد گفتند: مي خواهند آقا را دوباره عمل كنند! ظاهراً مي خواستند ايشان را به اتاق عمل ببرند و دستگاهي روي قلب ايشان قرار دهند. اين صحبت باعث سرو صدا شد و خانم خيلي عصباني شدند، چون خانم اصلاً از حال آقا اطلاع خاصي نداشتند كه چقدر حالشان وخيم است، ايشان ناگهان چادرشان را برداشتند و دمپايي پوشيدند و با عجله به طرف بيمارستان رفتند. چون معلوم بود حال خانم به گونه اي است كه بايد من هم دنبال ايشان به بيمارستان بروم، دور تا دور سالن بيمارستان آقاي نشسته بودند. دكترها هم بودند و خانم با آنكه اصلاً اهل صحبت كردن با مردها نبودند، با ناراحتي فرمودند: ولش كنيد! دست از سرش برداريد! آخر چرا اين پيرمرد را اينقدر اذيت مي كنيد. آخر چكارش داريده! بگذاريد به حال خودش باشد! به خدا اگر ديگر جان داشته باشد تا عمل كنيد، به خدا اگر بتواند طاقت بياورد! و اين باعث شد همه با نگراني بيايند جلو، چون تا حالا خانم را با اين حال نديده بودند. آقاي دكتر عارفي جلو آمد و گفت: خانم! آقا حالشان خوب است. كسي نمي خواهد ايشان را عمل كند. حرف عمل نيست. بفرمائيد! شما الان تشريف بياوريد، برويد خدمت ايشان. ايشان حالشان خوب است. و خانم را راهنمايي كردند به پيش آقا. و بعد به من گفتند: بياييد با شما صحبت دارم. گفتند: چون خانم از حال آقا اطلاع ندارند و فكر مي كنند كه ما مي خواهيم باز يك عمل ديگري انجام دهيم، به همين جهت اينقدر ناراحت شده اند. اگر شما صلاح مي دانيد من امروز كسالت آقا را به خانم بگويم و اگر از كسالت آقا مطلع باشند ديگر اين جور از اينكه بخواهيم كاري روي ايشان انجام بدهيم ناراحت نمي شوند. گفتم: بالاخره بايد ايشان بدانند، بله! و حق اين بود كه زودتر آگاه مي شدند. به همين جهت وقتي كه خانم از اتاق آقا بيرون آمدند، دكتر عارفي ايشان را به كناري بردند و روي يك صندلي نشاندند و مسئله را براي خانم توضيح دادند. وقتي دكتر براي خانم بيماري آقا را توضيح دادند گويي خانم همه چيز را تمام شده فرض كردند و يك تسليمي در رفتار ايشان نمايان شد. ديگر هيچ حرفي نزدند. آرام برخاستند و از سالن بيمارستان آمدند درون اتاق و بعد رفتند.
امام را بردند به اتاق عمل و دستگاه كمكي قلب را كار گذاشتند كه البته عمل نبود. و موقعيتي بود كه هر كاري مي خواستند و مي توانستند براي نجات امام انجام مي دادند. و بعد از آن آقاي دكتر طباطبايي آمدند و گفتند كه: الحمدالله با خوبي انجام شد و با موفقيت بود. كه باز خيلي خوشحال شديم كه بالاخره اين كار هم با موفقيت انجام شد. و امام را برگرداندند اتاقشان و ظاهراً ديگر ايشان به هوش نيامدند.
يك بار ديگر حال ايشان بد شد دكترهايي كه بودند شروع كردند به كار. من ديدم كه حال ايشان خيلي خراب است. بعضي از آقايان دكترها مشغول كار بودند و بقيه هر كدام در گوشه اي در حال و هواي خاص خود، هر كسي در گوشه اي داشت گريه مي كرد. يكي صورتش را گذاشته بود روي ديوار و گريه مي كرد. ديدم دكتر انصاري قرآن دست گرفته و قرآن مي خواند. دكتر پورمقدس يك گوشه اي روي زمين نشسته بود و من طرف چپ آقا روبروي آن مانيتور ايستاده بودم، يك نگاهم به صورت آقا بود و يك نگاهم به مانيتور. يك وقت ديدم كه مانيتور آرام آرام صاف مي شود و هي نگاه من بين صورت آقا و مانيتور مي گشت تا اينكه ناگهان ديدم آقا چشم هايشان يك دفعه باز شد و به حالت عجيبي به سقف افتاد كه همه زدند زير گريه و به سر مي زدند. در اين مدت آقاياني كه در حياط بودند و از صبح آمده بودند و مسئولين همه آمده بودند داخل اتاق و اتاق پرشده بود. صداي گريه از همه بلند بود. صداي پسرم را شنيدم كه بلند مي گفت: الله اكبر، الله اكبر، لااله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله . با ناراحتي گفتم: آقا مي شنود نگوييد! ترا به خدا آقا مي شنود. در همين اثنا ديدم كه دو مرتبه صورتشان و حالشان به وضع عادي برگشت. ديگر من مرتب امن يجيب ... را مي خواندم. بالاي سر آقا هيچ حالتي نداشتم جز اينكه امن يجيب مي خواندم. اكنون حال آقا بهتر شده بود.
همه آقايان از اتاق بيرون رفتند ولي باز من همانجا بودم. آقاي دكتر عارفي آمدند و گفتند: شما برويد بيرون. گفتم: چرا به من مي گوييد من كه نزديك به امام هستم، اين آقايان را بيرون كنيد، چون اتاق پربود.
بعد از مدتي دوباره آقا را بردند اتاق عمل وقتي ايشان را برگرداندند، گفتند: حالشان خيلي بهتر است ولي معلوم بود و از حالت همه ديده مي شد كه مأيوسند. رفتم به آقاي دكتر پورمقدس گفتم: آقاي دكتر! حقيقت را به من بگوييد، من قدرت شنيدن را دارم.
گفتند: تا چهار ساعت ديگر، حداكثر پنج ساعت ديگر. كه اصلاً انتظار شنيدن اين حرف را نداشتم. با همه قوتي كه داشتم اصلاً انتظار نداشتم. منتظر شنيدن هر چيزي بودم ولي نمي دانم هيچ آماده نبودم به من بگويند: تا چهار ساعت ديگر! .... برگشتم و آمدم، فقط گوشه پله نشستم و هيچ كاري نمي توانستم بكنم. گفته بودند به خانواده نگوييد چون طاقت ندارند.
ممكن است ناراحتي كنند. دخترها و بقيه نمي دانستند. من همينطور كنار حياط نشستم به انتظار اينكه ببينم چه پيش مي آيد.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:55 AM
نظرات(0)
هنگامي كه در نيمه شب سيزدهم خرداد، هق هق گريه سيد احمد خميني به تمام كساني كه از وراي مونيتورهاي مدار بسته ناظر آخرين لحظات زندگي بيمار مخصوص بيمارستان بقيه الله بودند فهماند كه رهبر انقلابي آنان ديگر در ميانشان نيست، بسياري از مردمان هيچ تصوري از فرداي بدون امام نداشتند.
فردا، بدون امام چگونه خواهد بوده اين دغدغه عمومي البته پر بي راه نبود.امام خميني بيش از يك دهه، رهبري كاريزماتيك كشور را بر عهده داشت و در بسياري مواقع بن بست هايي سياسي، نظامي و حتي اجتماعي مديريت كشور را يك تنه پشت سر گذاشته بود. انقلابي گري مشخص ترين ويژگي رهبري ده ساله امام بود و انقلابي گري در شخص محدود مي ماند و امتداد نمي يابد. فقدان تجربه در تشكيل حكومت اسلامي و عدم تكوين روش هاي نهادينه اعم از فقهي و قانوني باعث مي شد كه امام با اتكا به روش هاي انقلابي گره هاي فرو بسته نظام سياسي را با دست خويش باز كند. اما گذشت يك دهه راه را براي ايجاد يك نظام نهادينه اسلامي باز مي كرد.
ابتدا به نظر مي رسيد كه نظامي كه يك دهه زير سايه رهبري فرهمند اداره شده است راه رسيدن به رهبري نهادي را به سختي خواهد پيمود.
چنين تصويري، عمومي ترين تصور بود. هم آناني كه از وحشت فرداي بدون امام بر سر مي كوبيدند و هم آناني كه فوت رهبر را مساوي با پايان نظام مي دانستند در اين داستان بودند.
اما نگاهي دقيق به حوادث سال 67 گواه آن است كه پيش از هر كس رهبر فرهمند، سرشت و سرنوشت نظام انقلابي را پيش بيني كرده بود. خوانش حوادث سال 67 تا پايان بهار 67 از اين جهت اهميت دارد كه نشان مي دهد چگونه امام راه را براي نهاد سازي گشوده است.
۱. مهم ترين نهادي كه از قبل اقدامات يك ساله اما م گسترش يافت نهاد ولايت فقيه بود. ولايت فقيه به مثابه مكان تجميع دو نهاد دين و سياست در هر دو سو گسترش يافت.
در اين سال ها است كه فقه به فلسفه عملي حكومت تبديل شد و ولي فقيه در وارد كردن عنصر زمان و مكان در اجتهاد باب جديدي را در حكومت فقهي گشود. صدور حكم اعدام سلمان رشدي و نامه به گور باچوف نشان مي دهد كه دست ولي فقيه تا نهايت سياست خارجي باز است. از اين لحاظ صدور حكم سلمان رشدي نمونه اي يگانه است. نه تنها از موضعي كاملاً مذهبي در سياست خارجي دخالت شد كه از امكانات دولت- آنگونه كه مير حسين موسوي در پاسخ به ادعاي جواد لاريجاني مي گويد- در راه پيشبرد فتواي مذهبي استفاده گرديد.
۲. بررسي وقايع زمستان 67 و بهار 68 كه منتهي به انتشار منشور روحانيت و عزل قائم مقام رهبري شد،نشان مي دهد كه از نظر امام در راه نهاد سازي و نهادمندي فرداي ايران، روحانيت ناگزير از نهادينه شدن در قالب هاي حكومتي است. منشور روحانيت مانيفست و راهنماي ورود نهادمند روحانيت به عرصه سياسي است.عزل قائم مقام رهبري نشان داد كه چنين وضعيتي مقتضياتي دارد كه هر كس كه قادر به بر آوردن آن نيست ناگزير از كناره جويي است.
۳. تلاش هاي امام در سال آخر تنها به نهاد سازي ختم نمي شود. اين گونه امام در پي آن است كه فضاي سياسي پس از خود را سازمان دهي كند. نظام نهادي از لحاظ سياسي مقتضياتي دارد كه تنها از دل نظام رقابتي و حضور گروه هاي مختلف برآورده مي شود. اينجانست كه امام با صدور اجازه تشكيل مجمع روحانيون مبارز سايه اقتدار ولايت فقيه را تا سپهر جامعه سياسي گسترش مي دهد و به تنهايي مسئوليت نهادمندي سامانه سياسي را بر عهده مي گيرد .
تثبيت جايگاه مجمع تشخيص مصلحت نظام در سامان سياسي پس از رحلت امام جزئي از اين برنامه كلي است. مجمع نه تنها جايگاه رسمي مصلحت كه مكان حل اختلاف هم است. نظامي كه بر مبناي حضور ديدگاه هاي متفاوت و چالش آنان با يكديگر به حيات خود ادامه مي دهد ناگزير از نهاد تشخيص مصلحت است و تثبيت چنين نهادي يكي از آخرين ثمرات ذهني بنيان گذار انقلاب بود.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:53 AM
نظرات(0)
مردم، كه سال ها سال فقط رعيت به حساب آمده بودند، حالا پيش روي خود كسي را مي ديدند كه در بالا نمي نشست و فقط دستور نمي داد و اطاعت نمي خواست، امّا آن قدر بود كه، بي گفت و گو، ملّتي را براي مرگ بسيج كند. رهبران ملّت ساز، كه به تحقّق آرمان هاي انقلابي خود مي انديشيده اند، با احساس ها و عاطفه ها و وابستگي هاي نژادي مردم خود سخن مي گفته اند، اما مردم به جان فريفته امام مي شدند؛ چرا كه او با روح مردم سخن مي گفت، با تمامت وجود آنها و با خويشتن آنها.
امام خميني، همان آقا ، آيت اللّه العظمي ، امام ، رهبر مذهبي ايران و فقيه و فيلسوف و عارف و شاعر بود، و نه هيچ يك از اين ها به تنهايي. سياست ورزي او نيز آميزه اي از همين چيزهاست كه رهبران معاصر ما آنها را دارند و ندارند. اگرچه سياست، حرفه امام نبود، اما او سياستمداري حرفه اي بود مانند تمام سياست پيشگان، با اين فرق انكارنشدني كه گفتمان سياسي او نه به حزب متبوعش وابستگي داشت كه يكي از دو اقتصاد يا سياست را سرلوحه كار قرار دهد، و نه در غوغاي بي برنامگي، خود را به بحران هاي پيش رو مي سپرد و به جاي پاسخ ، سخنراني مي كرد. او فقه، سياست، عرفان، مذهب و مهرباني و صلابت و كوبندگي و نرمش و فرمان و تسامح را به سان منش و روش و هدف و وسيله اي براي فراگفتمان تجربه نشده خود به كار مي گرفت.
كدام اهل سياست وقتي براي سياست پيشه ديگر پيام مي فرستد، براي او از ماوراء طبيعت مي گويده كدام اهل سياست در نامه وداعش، از مردم به خاطر قصور و تقصير در انجام وظيفه عذر مي خواهده در مرگ كدام اهل سياست ميليون هاميليون به تشييع تن او مي آيند و صميمانه مي گرينده ... سياستمدارانِ سياست پيشه وقتي خود را در پايان راه مي بينند، اگرچه از ديروز خود احساس افتخار مي كنند، اما از فردا بيمناكند و آن بحران ها و پريشاني ها را تا دم مرگ نيز با خود دارند، اما سياستمدار ما با اطمينان به فردا مي نگرد؛ با قلب شاد، دل آرام و ضمير اميدوار.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:53 AM
نظرات(0)
امام خميني:
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:51 AM
نظرات(0)
آسيب شناسي تربيت ديني
شايد نخستين مانع فراروي تعليم و تربيت اسلامي ، تصوري باشد كه مردم از آن دارند. نزد بسياري از مردم ، تربيت اسلامي چيزي جز يك ((برنامه درسي)) شامل تعدادي آيات قرآن، احاديث نبوي و برخي مسائل فقهي نيست كه دانش آموزان آنها را حفظ مي كنند و گاه معناي آن را مي فهمند يا نمي فهمند . . . اما جز در موارد نادر فرصت آن را نمي يابند كه به يك رفتار عملي تبديل شوند . . . تعليم و تربيت ديني در معناي عام آن گسترده تر از آن است كه تنها يك ((برنامه درسي )) باشد بلكه تصور صحيح آن است كه تعليم و تربيت اسلامي به منزله روح وزندگي اي است كه درهمه برنامه هاي حياتبخش در رگ وپي درسي جاري است . بنابر اين دين در درجه ي نخست نبايستي مانند يك برنامه ي درسي خاص ، نظير جغرافيا يا فيزيك انگاشته شود بلكه بايد به عنوان عامل جهت دهنده ي زندگي كه وظيفه اش را درضمن درس هاي نخصصي و از طريق آن انجام مي دهد ، تلقي شود . البته گاهي كه سخن از تربيت ديني مي رود موضوعي كه بيش از همه به ذهن متبادر مي شود جوانان هستند . بيش ترين نگراني رهبران انقلاب اسلامي به ويژه بنيان گزار جمهوري اسلامي ،براي همين قشر بوده است . حضرت امام خميني (ره) مي فرمايد. ((شماهايي كه جوان ها را تربيت مي كنيد ، در صدد اين باشيد كه اولاً مغز هاي آن ها را از چيزي كه پركردند از آن ها،اين مغزهايي كه پرشده است از اين كه مغز شرقي را بر داشتند ، جايش مغز غربي گذاشتند ، خودتان فرهنگ داريد ، خودتان همه چيزداريد و به آن ها حالي كنيد كه بايد خودتان هركاري را بكنيد .))
1- تربيت اسلامي ويژه آسيب شناسي تربيت ديني ، ص 31-309
2- صحيفه ي امام – مجموعه ي آثار ، 20 جلد ، موسسه ي تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره) چاپ اول ، پاييز 1378
فهرست مطالب و عناوين
پيش گفتار --------------------------------------------------1مفهوم تربيت اسلامي ------------------------------------------4سخن امام خميني پيرامون تربيت---------------------------------4سخن آيت الله خامنه اي پيرامون تربيت---------------------------5برخي آسيب هاي اجتمايي --------------------------------------6
1-سرعت تحولات فرهنگي و اجتماع و طرح مسائل جديد--------------6 2-سرعت و تنوع توليدات فكري و ناتواني در كنترل آنها---------------6 3-جلو افتادن بلوغ فكري نسبت به قبل ----------------------------7 4-ناتواني در برقراري ارتباط با نسل گذشته ------------------------7 5-توليدات فكري و هنري نامتجانس با ساختار فرهنگي جامعه -----------7 6-ناتواني در توليد آثار فرهنگي ----------------------------------8 7-عدم دسترسي نوجوانان به معيار هاي مشخص زندگي --------------8 8-عاقبت گريزي نسل جوان -------------------------------------9
9-پايين آمدن سن بلوغ جنسي ---------------------------------11 .
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:50 AM
نظرات(0)
و اگر امام خميني را يك آدم بزرگ بدانيم، از پذيرفتن اين خصيصه او هم ناگزيريم. اين پيرمرد بعضي وقت ها واقعا غير منتظره مي شد. گاهي در عكس العمل نسبت به يك اتفاق و گاهي در يك تصميم گيري مهم. بسياري از همين غير منتظره ها بود كه از او انساني خارق العاده در نگاه مردم ايران و جهان ساخته بود.
آن چه در پي مي آيد، گذري كوتاه است بر تعدادي از اين وقايع كه سعي شده ترتيب تاريخي شان حفظ شود.
اينجا هم خفه شويم؟
لايحه كاملا مخفيانه به مجلس رفته است. هيچ كس نمي داند كه لايحه اي از طرف دولت حسنعلي منصور به مجلس رفته و تصويب شده است. در هيچ روزنامه اي هم خبري در مورد اين لايحه و يا تصويب آن منتشر نمي شود.
اما قبل از اين كه تصويب بي سر و صداي لايحه كاپيتولاسيون كتبا به سفارت امريكا ابلاغ شود، در روز چهارم آبان كه جشن تولد شاه در تهران برگزار مي شود، در قم به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) مراسمي برگزار شده است كه آيت الله خميني در آن سخنراني خواهد كرد.
محمدرضا شاه مي داند كه آيت الله خميني از قضيه كاپيتولاسيون باخبر شده است. از طرفي كاپيتولاسيون اهميت ويژه اي براي شاه دارد. چون اين مصونيت در قبال امتيازات خاصي از جمله تقويت قواي تحليل رفته ارتش ايران و وام هاي چند ميليون دلاري به امريكايي ها داده شده است. بنابراين شاه با امام مذاكره و از او درخواست كرده است كه از اين پس هر سخني كه مي خواهد بگويد، حتي حمله به شخص شاه! اما در مورد امريكايي ها سخنراني نكند. ولي امام اعتنايي به خواسته او نكرده است.
مراسم آغاز مي شود و امام خميني كه چند ماه پيش از حبس و حصر 10 ماهه آزاد شده است، شروع به سخنراني مي كند: انا لله و انا اليه راجعون. عزت ما پايكوب شد. اگر نفوذ روحانيون باشد. توي دهن اين مجلس مي زنند. نمي گذارند يك دست نشانده امريكايي اين غلط ها را بكند. آقا اگر اين مملكت اشغال امريكاست، پس چرا اين قدر عربده مي كشيد؟ پس چرا اين قدر دم از ترقي مي زنيد؟. آقاياني كه مي گويند كه بايد خفه شد،. اينجا هم خفه شويم؟.
آخرين و داغترين خبر يا شايد هم شايعه، تصميم منفجر كردن هواپيماي امام در آسمان است.
روز ورود امام، ششم بهمن اعلام شده، اما ناگهان سه شنبه شب، سوم بهمن باندهاي فرودگاه توسط تانك ها و نفربرها اشغال مي شوند. از طرف ديگر بين مقامات امريكايي بر سر حمايت از انقلاب، به دليل از دست ندادن موقعيت در ايران و مقابله با آن توسط يك كودتاي خشن و قتل عام وسيع، اختلاف است. برژينسكي، مشاور امنيتي رييس جمهور امريكا با گروهي از نظاميان، به طور سري طرحي براي دزديدن هواپيماي امام آماده مي كنند و بختيار هم با اين طرح موافقت مي كند. روز چهارشنبه، بختيار در حالي كه گفته بود كسي را پيش امام مي فرستد تا به او بگويد كه آمدنش به ايران حمام خون راه خواهد انداخت ، توسط دو تن از اعضاي دولت فرانسه از امام مي خواهد كه سفر روز جمعه را لغو كند.
امام ششم بهمن به ايران نمي آيد. يك شنبه هشتم بهمن باز هم در ميدان انقلاب كشتار مي شود. روز نهم بختيار فرودگاه را باز مي كند، اما اين اقدام هم مشكوك به نظر مي رسد.
در آخرين ساعات قبل از حركت، همراهان هنوز اضطراب دارند و از احتمال به وقوع پيوستن هر يك از تهديدات و شايعات هراسانند. آن ها سعي مي كنند امام را از سفر منصرف كنند، اما امام مي گويد: ما به طرف كار بزرگي مي رويم. شما مي توانيد جانتان را به خطر نيندازيد. من بيعت خود را از شما بر مي دارم ساعتي بعد از حركت هواپيما، در ميان هراس همراهان، امام از مهماندار هواپيما يك پتو درخواست مي كند و مي گويد: خسته ام مي خواهم بخوابم! به طبقه بالاي هواپيما مي رود، عبا و عمامه اش را بر مي دارد و به خواب مي رود!
تلويزيون ها پرت شدند داخل خيابان و روي آسفالت خرد شدند. مردم عصباني شده بودند. درست وسط مراسم استقبال از امام، برنامه ها قطع شده بود و سرود شاهنشاهي و عكس شاه بر صفحات تلويزيون نقش بسته بود. حالا همه داخل خيابان ها بودند و در مسير حركت امام به سمت بهشت زهرا.
جاي سوزن انداختن در بهشت زهرا نيست. فوج فوج جمعيت دور تا دور محل سخنراني را گرفته اند تا شاهد اولين سخنان امام باشند. مگر مي شود شاه برود، مملكت بدون شاه، فوقش تغييرات در سطح نخست وزيري است و قانون اساسي.
من دولت تعيين مي كنم! من تو دهن اين دولت مي زنم! من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين مي كنم، من به واسطه.
اول سكوت محض، بعد صداي دست و سوت و كف و صحيح است، صحيح است و بعد صداي هيجان انگيز الله اكبر. هيچ كس انتظارش را ندارد مگر مي شود. ولي حالا شده است، همه از جسارت اين پيرمرد 77 ساله به وجد آمده اند، ديگر هيچ كس اين مملكت را با شاه تصور نمي كند.
حكم امام درباره شطرنج براي بعضي غيرقابل هضم است.يكي از روحانيون در مخالفت با اين حكم، نامه اي به امام مي نويسد و امام در پاسخ او مي نويسد: . لازم است از برداشت جناب عالي از اخبار و احكام الهي اظهار تاسف كنم. تحت تاثير مقدس نماها و آخوندهاي بي سواد واقع نشويد.
هنوز دستور جهاد نداده ام
طرح، مربوط به يك كودتاي نظامي تمام عيار است.
در متن يكي از اسناد ساواك به امضاي فرماندار نظامي وقت تهران و حومه آمده است: . اكيپ هاي عملياتي. ماموريت دارند كه مقامات محرك. رادستگير و به مبادي مربوط تحويل دهند. دستگيرشدگان را در فرودگاه دوشان تپه يا مهرآباد به نمايندگان نيروي هوايي شاهنشاهي تحويل نماييد. سه فروند هواپيماي مناسب جهت انتقال دستگيرشدگان همواره در فرودگاه مهرآباد يا دوشان تپه آماده باشد. اردوگاه صحرايي را در جزيره سيري براي پذيرش دستگيرشدگان آماده نمايند. آيت الله خميني، طالقاني، نخست وزير و هيات دولت غير قانوني به وسيله يگان هاي رزمي ويژه دستگير مي شوند. *
اين در حالي است كه صبح روز 21 بهمن، با همكاري همافران در اسلحه خانه باز شده و مقداري اسلحه به دست مردم مي افتد. درگيري به نقاط مختلف شهر كشيده مي شود و عملا تهران به صحنه جنگ مسلحانه تبديل شده است.
فرمانداري نظامي براي كنترل آشوب ها و آماده سازي مقدمات كودتاي نظامي، با صدور اطلاعيه اي، از ساعت 30:4 بعدازظهر تا ساعت 5 صبح اعلام حكومت نظامي مي كند. اين اطلاعيه كه ساعت 2 بعدازظهر از راديو پخش مي شود، مردم را غافلگير و حيرت زده مي كند و به سرعت سعي در ترك خيابان ها مي كنند، اما فقط 30 دقيقه مانده به شروع حكومت نظامي، يعني ساعت 4 بعدازظهر، امام خميني در اعلاميه اي ضمن توصيه مردم به حفظ آرامش و نظم در صورت عقب نشيني گارد، برخلاف عقيده برخي از سران انقلاب كه حضور مردم در خيابان ها را بسيار خطرناك و موجب قتل عام آن ها مي دانند، مي گويد: . من با آن كه هنوز دستور جهاد مقدس نداده ام. لكن نمي توانم تحمل اين وحشيگري ها را بكنم. اعلاميه امروز حكومت نظامي خدعه و خلاف شرع است و مردم به هيچ وجه به آن اعتنا نكنند !
هزاران دانشجو كه به حمايت علني امريكا از شاه مخلوع اعتراض دارند و خواهان استرداد و محاكمه او هستند، به طور خودجوش به سفارت اين كشور در تهران حمله مي كنند و در اندك زماني آن جا را تصرف و حاضران در آن جا را نيز دستگير مي نمايند. اين عمل غيرمنتظره در تمامي جهان بي نظير است، برخورد ايران و امريكا را پيچيده تر مي كند. سه روز بعد سخنان امام در جمع دانشجويان دانشكده اقتصاد دانشگاه اصفهان، وضعيت را به نفع دانشجويان تغيير مي دهد.
. شما مي بينيد كه الان مركز فساد امريكا را جوان ها رفته اند، گرفته اند و امريكايي هايي را هم كه در آن جا بودند، گرفتند و آن لانه فساد را به دست آوردند و امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند و جوان ها مطمئن باشند امريكا هيچ غلطي نمي كند، بي خود صحبت اين كه اگر دخالت نظامي، مگر امريكا مي تواند دخالت نظامي در اين مملكت بكند، امكان برايش ندارد، تمام دنيا توجه شان الان به اينجاست. مگر امريكا مي تواند مقابل همه دنيا بايستد و دخالت نظامي بكند، غلط مي كند دخالت نظامي بكند، نترسيد، نترسانيد.
كارتر در فروردين 59، نامه اي محرمانه به امام مي نويسد، ولي امام آن را عينا تحويل رسانه ها مي دهد و بدين ترتيب رابطه دو كشور قطع مي شود. وضع براي امريكا با شكست حمله نظامي طبس بدتر مي گردد و كارتر چند ماه بعد در انتخابات شكست مي خورد.
هيچ كس انتظارش را نداشت، آخرين روز تابستان بود و همه داشتند خودشان را براي سال تحصيلي جديد آماده مي كردند كه جنگ با بمباران نيم روزه 19 شهر و تهاجم همه جانبه نيروي زميني عراق از آبادان تا شمال قصرشيرين از راه رسيد، صدام 4 روز بعد از پاره كردن قرارداد 1975 الجزاير در برابر تلويزيون عراق، حالا عملا اين قرارداد و تمام قوانين بين المللي و حسن همجواري را زيرپا گذاشته بود و جنگي را آغاز كرد كه انتظار نمي رفت 8 سال هم طول بكشد.
. ملت ما نبايد خيال بكنند كه جنگي شروع شده است و حالا فرض كنيد كه دست و پاي خودمان را گم كنيم، نه. اين حرف ها نيست. يك چيزي آوردند و يك بمبي اين جا انداختند و فرار كردند، رفتند. يك دزدي آمده سنگي انداخته و فرار كرده، رفته است.
ساعاتي بعد بيش از 140 جنگنده ايراني، سرتاسر عراق را مورد حمله قرار مي دهند و اولين نشانه هاي فروكش كردن پيشروي سريع ماشين نظامي عراق با مقاومت هاي مردمي در شهرهاي مرزي هويدا مي شود. صدام در انتظار اين بود كه يك هفته بعد از آغاز جنگ در تهران باشد، ولي بعد از گذشت يك ماه هنوز پشت دروازه هاي خرمشهر گير كرده. عراق پيروزي برق آسا را با نبردي فرسايشي عوض مي كند.
خبر خيلي سريع آمد، قطع نامه را پذيرفتيم و شايعه هم سريع تر از آن: امام فوت كرده .
گرماي تابستان بيداد مي كند و خبرهاي خوبي هم از جبهه نمي رسد، عراقي ها كه خيلي تجهيز شده اند، بعد از پس گرفتن فاو، بقيه مناطقي را هم كه در اين هفت سال و اندي در دست ايران بود مورد حمله شديد قرار داده اند. امريكا نيز كه حالا مستقيما در جنگ شركت و چند روز قبل اشتباها! هواپيماي مسافربري ايرباس ايران را با 290 مسافر در خليج فارس سرنگون كرده، فشار براي پايان جنگ و قبول قطعنامه 598 كه يكسال پيش در سازمان ملل تصويب شده بود را افزايش داده است.
با اعلام خبر قبول قطعنامه در ظهر 27 تير 67، موجي از حيرت و ناباوري كشور را فرا مي گيرد و انگار زمان متوقف مي شود و دو روز بعد پيام امام مي رسد: قبول قطعنامه كه حقيقتا مساله بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصا براي من بود، اين است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شيوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجراي آن مي ديدم، ولي به واسطه حوادث و عواملي كه از ذكر آن فعلا خودداري مي كنم و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامي كارشناسان سياسي نظامي سطح بالاي كشور كه من به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطع نامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي دانم. قبول اين مساله براي من از زهر كشنده تر است ولي راضي به رضاي خدايم و براي رضايت او اين جرعه را نوشيدم.
نتيجه قبول غير منتظره قطع نامه و پايان جنگ، دو سال بعد در آخرين نامه صدام اين گونه به بار مي نشيند: . بدين ترتيب همه آن چه را كه مي خواستيد و بر آن تكيه مي كرديد تحقق مي يابد. و اندكي بعد هم شوراي امنيت و خاوير پرز دكوئيار رييس وقت سازمان ملل عراق را به عنوان آغازگر جنگ معرفي مي كنند.
با يك جمله، آن چه كه تا آن زمان بدون قيد و شرط حرام بود، حلال مي شود: بر فرض مذكور اگر برد و باختي در بين نباشد، اشكال ندارد.
اين فتواي امام در پاسخ به استفتايي است كه در مورد شطرنج از او شده است. متن استفتا اين گونه است: اگر شطرنج آلت قمار بودن خود را به طور كلي از دست داده باشد و چون امروزه تنها به عنوان يك ورزش فكري از آن استفاده گردد بازي با آن چه صورتي دارد؟
اما اين اقدام براي بعضي غير قابل هضم است. يكي از روحانيون در مخالفت با اين حكم، نامه اي به امام مي نويسد و امام در پاسخ او مي نويسد: . لازم است از برداشت جناب عالي از اخبار و احكام الهي اظهار تاسف كنم. تحت تاثير مقدس نماها و آخوندهاي بي سواد واقع نشويد.
پيام كوتاه است و موجز و كاملا به دور از ملاحظه كاري.
نظام سياسي جهان يك نظام دو قطبي است. هيچ كشوري در جهان ترديد نمي كند كه براي پايدار ماندن بايد در سايه يكي از اين دو قطب قرار بگيرد. چه رسد به آن كه از جهان سوم هم باشد و تازه هم پس از 8 سال جنگ طاقت فرسا كمي آسوده شده باشد. آن هم جنگي كه از سوي يكي از همين دوقطب به طور جدي حمايت مي شد و بلافاصله پس از روي دادن يك دگرگوني در نظام داخلي اين كشور جهان سومي به مردم آن تحميل شده بود.
در سال هاي آخر جنگ كشورهاي بلوك غرب رسما در صحنه جنگ عليه ايران حضور داشتند. يعني جنگ ايران و عراق تبديل به جنگ ايران و ابرقدرت غرب شده بود.
و حالا پس از پايان اين جنگ، در شرايطي كه تلفات و خسارات زيادي به ايران تحميل شده است پيام امام به گورباچف، رهبر ابرقدرت شرق، در فرهنگ سياسي آن روز جهان با هيچ تعبيري جز انگشت در سوراخ مار كردن قابل وصف نيست: .مشكل اصلي كشور شما. مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدا هستي و آفرينش است. از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جست وجو كرد. [كمونيسم] صداي شكستن استخوان هايش هم به گوش. رسيده است. از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما كه به جهت ارزش هاي والا و جهان شمول اسلام است.
انا لله و انااليه راجعون، به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي رسانم، مولف كتاب آيات شيطاني كه كتابش را عليه اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر كرده است، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن محكوم به اعدام مي باشند. از مسلمانان غيور مي خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند سريعا آن ها را اعدام نمايند تا ديگر كسي جرات نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود، شهيد است. ان شاا.
كمتر از چهل روز بعد از انتشار پنجمين كتاب سلمان رشدي چهل و يكساله، ابلاغ اين حكم كه مورد تاييد بيش از 50 كشور جهان قرار گرفته باعث مي شود تا هزاران نسخه از اين كتاب در سراسر جهان سوزانده شود و انتشارات پنگوئن هم كه ناشر آيات شيطاني است مورد حمله قرار بگيرد. اين رمان تخيلي كه طي ماجرايي طولاني، دو مسافر هندي يك هواپيما را بعد از منفجر شدن هواپيما توسط هواپيماربايان سيك بر فراز كانال مانش، در بعد زمان جابه جا مي كند و يكي از آن ها را به عصر پيامبر اسلام مي برد و تهمت هايي ناروا به پيامبر و اطرافيان و صحابه وارد مي كند، باعث چنان انزجار جهاني از اين نويسنده هندي شده است كه او 17 سال است از انظار عمومي پنهان گشته و تحت شديدترين تدابير امنيتي به گذراندن عمر مي پردازد.
* روزشمار جنگ ايران و عراق، هادي نخعي حسين يكتا مهدي انصاري، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:50 AM
نظرات(0)
بلند ترين نقطه هاي روي زمين، قله هاي هشت هزار متري هستند. اين ۱۴ قله كه همه شان در قاره آسيا قرار دارند، به نام «هشت هزار متري» شهرت دارند. هشت تا از اين قله ها در رشته كوه هيماليا، مرتفع ترين رشته كوه جهان، قرار دارند.
رؤياي بسياري از كوهنوردان فتح قله هاي هشت هزار متري است.
بلند ترين هشت هزارمتري ها قله اورست در رشته كوه هيمالياست. انسان هاي زيادي براي فتح اورست تلاش كرده اند، اما بسياري از آنها موفق نشدند. خيلي از آنها جانشان را هم در اين راه از دست داده اند. در ۲۹ ماه مي سال ۱۹۵۳ ميلادي، «ادموند هيلاري» و «تنزينگ نودگاو» اورست را فتح كردند.
با وجود فتح اورست، اين كوه جذابيتش را از دست نداد و بسياري تلاش كردند تا با صعود به اورست، ركوردهاي جديدي به دست
بياورند.
نخستين زن كه به قله اورست صعود كرد كوهنورد ژاپني، «يونكو تاباي» بود كه در سال ۱۹۷۵ ميلادي قله اورست را فتح كرد. پس از او، يك زن انگليسي به نام «اليسون هارگيوس» به تنهايي و بدون ماسك اكسيژن به قله اورست صعود كرد.
نخستين معلول كه بر قله اورست قدم گذاشت «تام ويتاكر» بود. او كه در اثر يك حادثه رانندگي پاي راستش را از دست داده بود، در سال ،۱۹۹۸ با يك پاي مصنوعي قله اورست را فتح كرد. «اريك واين ماير» هم نابينايي بود كه در سال ۲۰۰۱ قله اورست را فتح كرد.
طولاني ترين مدت ماندن روي قله متعلق به يك «شرپا» (راهنماي محلي كوهنوردان در تبت) به نام «بابو چيهري» با ۲۱ ساعت و۳۰ دقيقه بدون دستگاه اكسيژن است.
بيشترين تعداد صعود به اورست متعلق به شرپايي به نام «آپا» است. او در سال ،۲۰۰۲ براي دوازدهمين بار به قله اورست صعود كرد.
سريع ترين صعود به قله اورست را باز هم بابو چيهري انجام داد كه در مدت ۱۶ ساعت و ۵۶ دقيقه به قله اورست صعود كرد. او وقتي در سال ۲۰۰۱ قصد داشت براي بار يازدهم قله اورست را فتح كند، به دره اي دويست متري سقوط كرد و كشته شد.
مسن ترين صعود كننده به اورست «شرمان بول» بود كه در سن ۶۴ سالگي و در سال ۲۰۰۱ ميلادي، به قله اورست صعود كرد.
جوان ترين صعود كننده به اورست نوجواني ۱۶ ساله به نام «تمبا شري» بود.
او يك شرپا و اهل نپال بود كه در سال ،۲۰۰۱ به بلند ترين قله جهان قدم گذاشت.
نخستين زنان مسلمان جهان كه قدم به قله اورست گذاشتند ، گروهي از كوهنوردان ايراني بودند كه هفته گذشته، دهم خرداد ماه قله اورست را فتح كردند.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:48 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



